عبد الرزاق اللاهيجي
206
گوهر مراد ( فارسى )
تواند شد و اين محال است ؛ چه اگر آن تشخّص همين تشخّص باشد تقدّم شيء بر نفس خود لازم آيد و اگر تشخّص ديگر باشد نقل كلام در آن تشخّص كنيم و تسلسل لازم آيد . پس تشخّص ذات واجب به نفس ذات خود باشد . و از اينجا معلوم شد كه ذات واجب را ماهيّت كليّه نتواند بود ، اعنى ماهيّتى كه معروض تشخص باشد ، همچنان كه نتواند بود كه او را ماهيّتى باشد كه معروض وجود باشد پس در واجب وجود و تشخّص هر دو عين ذات باشد . و ببايد دانست كه ماهيّت معروض وجود غير ماهيّت معروض تشخّص است ، چه ماهيّت معروض وجود كلى و جزئى نشود ، به خلاف ماهيّت معروض تشخّص كه نباشد مگر كلّى . مثلا ماهيت انسان كه معروض وجود انسان است ، ماهيّتى است كلّى و ماهيّت شخصّيهء زيد كه معروض وجود زيد است ، ماهيّتى است جزئى ؛ امّا ماهيّت معروض تشخّص انسان و ماهيّت معروض تشخص زيد نيست ، مگر ماهيّت واحدهء كليّه ، چه تشخّص زيد بعينه تشخص انسان نيز هست و معروض تشخّص ، در هر دو نيست مگر يكى . و وجود زيد نيز اگر چه بعينه وجود انسان است ، اما معروض وجود در هر دو بعينه يكى نيست ، چه وجود زيد از اين حيثيّت كه وجود زيد است معروضش مجموع ماهيّت انسان است با تشخّص و از اين حيثيّت كه وجود انسان است معروضش ماهيّت انسان است با قطع نظر از اعتبار تشخص .